Wednesday, March 23, 2005

سال نو مبارک

این عید باستانی بر
زرتشت
کوروش
و..................0
مبارک باد در ضمن از شما دعوت می کنم به این آدرس بروید خالی از لطف نیست:000000000
@ نوشته توسط باباغوری@

Saturday, March 19, 2005

اول امید بعد ایمان

چهار شمع به آرامی می سوختند محیط آنقدر ساکت بود که می شد صدای آنها را شنید اولین شمع گفت:من صلح هستم هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد فکر می کنم بزودی خاموش شوم هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله ی آن کم و بعد خاموش شد.شمع دوم گفت:من ایمان هستم واقعا انگار کسی به من نیاز ندارد برای همین من دیگر رقبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم حرف شمع ایمان که تمام شد نسیم ملایمی وزید و آنرا خاموش کرد وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت:من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم چون مردم مرا به کناری انداختند و اهمیتم را نمی فهمندآنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند پس عشق هم بی درنگ خاموش شد.کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگرنمی سوزند و گفت:شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید پس چرا دیگر نمی سوزید؟
چهارمین شمع گفت:نگران نباش تا وقتی من روشن هستم به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم من امید هستم چشمان کودک درخشید شمع امید را برداشت و بقیه شمعها را روشن کرد.نباید فراموش کنیم که شعله امید هرگز نباید در درونمان خاموش شود.باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خویش حفظ کنیم
نوشته شده توسط باباغوری

Thursday, February 17, 2005

حسین پارتی

بزرگترین مهمانی سال یه چند شبی است که داره بر گزار می شود و همه خوش هستنند
البته شرکت کردن در این مهمانی دارای شرایط خاصی است000000
که عبارتند از000 به تن داشتن لباس مشکی برای آقایان البته این مورد برای خانوم ها آزاد است که بهتر است با آرایش باشند
شرکت کردن در این مراسم شرط سنی ندارد شرکت کنندگان از 1 سالگی تا 100 ساله می توانند در آن شرکت کنند
چه می شود کرد ایرانه دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟
باباغوری

Monday, February 14, 2005

حرف زدن زیادی

قبل از هر چیزی یه سلام عرض کنیم بعد ولنتاین رو به همه ی دوستان تبریک بگیم و بعد یه مساله جالب تعریف کنم که امروز برام اتفاق افتاد نمی دونم از کجا شروع کنم 0000000000
امروز داشتم ازخیابان شریعتی می گذشتم بعد چشمم به یک مغازه عروسک فروشی افتاد که فروشنده هم جلوی مغازه ایستاده بود و با لحنی خوش می گفت 0000000 حراج000حراج بفرمایید داخل دیدن فرمایید اینقدر تعریف کرد تا ما مجبور شدیم بریم داخل 0 هنوز از رفتن ما نگذشته بود که یک خانم متشخص وارد شد و یک عروسک انتخاب کرد بعد وقتی موقع حساب کردن شد 000فروشنده شروع به زبون ریزی کرد که قابل نداره هو اصلا نمی شه که خانوم عصباتی شد و بدون اینکه پول بده از مغازه آمد بیرون مرده با دیدن این صحنه از کوره در رفت و رفت به سمت زنه و گفت حلا ما یه چیزی گفتیم شما چرا؟
آن خانوم راضی نمی شد و کفت شما خودتون گفتین پولش با شه مساله ای نیست حالا هم لطفا مزاحم نشوید من کار دارم می خواهم بروم مرد با دیدن این صحنه به قدری شاکی شد که شروع کرد به بد و بیرا گفتن که نامزد خانم با دیدن این صحنه از ماشین پیاده شد و 0000
خلاصه این رو می خواستم بگم کی می دونه چرا ایرانی هایی که اینقدر ظرفیت ندارند اینقدرتارف می کنند؟

Sunday, February 13, 2005

بدون شرح

برف می یاد و بعد از مدتی از بین می رود
آدم متولد می شود زندگی می کنه و بعد می میره
چرا؟چرا؟چرا؟
شاید به این دلیل که هر علتی را معلولی است
ویا هر معلولی را علتی کی می دونه
تا بعد000000000

Thursday, February 10, 2005

یک خاطره

بعضی وقتها آدمهایی هستند که هیچی براشون مهم نیست البته به جز منافه خودشون 0 نمی دونم از کجا شروع کنم ولی اون قدیما نه خیلی هم دور 3یا4سال پیش بود وقتی برای اولین بار لذت دوست داشتن رو فهمیدم0 اولش خیلی خوب شروع شد ولی هرچی جلو می رفتیم به جای اینکه بیشتر با هم اخت بشیم بدتر می شد نمی دونم شاید مشکل از من بود ولی هرچی که بود سعی می کردم بلافاصله از بین برود تا مشکلی پیش نیاید0 2سال نشده بود که فهمیدم کس دیگری در میان هست وقتی این موضوع را شنیدم دراولین فرصت با خودش تماس گرفتم و موضوع را با او در میان گذاشتم ولی او با تعجب به من گفت خوبی من که اینقدر او را جدی دیدم به خودم گفتم شاید اشتباه کرده باشم و این موضوع شروع کننده ی مشکلات ما بود من از آن روز به خودم هم اطمینان نداشتم چه برسد به دیگران00000000000000000000 گذشت و گذشت تا0000000000000000000000 محرم سال پیش بود که زنگ تلفن ما خورد و کسی که من 4 سال به خاطراو با هرکسی دهن به دهن گذاشتم با حالتی که بگذریم00 به من گفت 000 که این همه دختر چرا قید من رو نمی زنی000 و بعد بلافاصله گوشی رو قطع کردو بعد ها از کسی شنیدم که گفته بود 000 حمالی بود که عاشق جون دادن به من بود000
آدم وقتی این جوردخترا رو می بینه یاد این حرف جبران خلیل جبران می افته که میگه000000000
زنهای مو بور به درد زندگی نمیخورند زنهای مومشکی آتیش زندیگشون تنده ومیگه و میگه و میگه تا به این بند میرسه که بهترین زن عالم زن کچل هست که حتی او را از خونه بیرون کنی و یا حتی او را بزنی باز هم بر می گردد چون بجز تو کسی او را قبول ندارد

Friday, February 04, 2005

دهه زجر

نمی دونم چی باید بگم ولی وقتی آدم درست فکر می کنه می بینه خیلی چیزایی که ما رو وادار کرد انقلاب کنیم شبیه جک شده و حکومت فعلی با ظرافت بسیار زیاد مردم را به کارهایی که میخواهد وا می دارد بدون اینکه مردم متوجه چیزی شوند
به نظر شما این مسله دردناک تر از بی ناموسی نیست؟
تابعد0000000000